فرهنگها تا کجا در کامیابی انسان نقش دارند؟
کتاب «استثناییها»؛ موفقیت چقدر کار خودمان است؟
ما معمولاً وقتی میخواهیم شکلگیری شخصیت و شاکله آدمها را توضیح بدهیم، سراغ چیزهایی شبیه وراثت و خانواده و «استعداد» میرویم و نهایتاً هم «تلاش» خود فرد را به اینها اضافه میکنیم. اینکه چه استعدادی داشته، در چه خانوادهای بزرگ شده و چقدر برای رسیدن به چیزی تلاش کرده است.
اینها البته مهماند و نمیشود انکارشان کرد؛ اما آیا همینها تمام ماجراست؟
کتاب «استثناییها»ی مالْکُم گِلَدْوِل، دستکم برای من، از همین نقطه جالب میشود. گلدول سعی میکند توجه ما را به مجموعهای از عوامل دیگری جلب کند که شاید در نگاه اول چندان جدیشان نگیریم؛ عواملی که در شکلگیری شاکله انسان و در نهایت در توفیقات او نقش دارند، اما معمولاً وقتی درباره موفقیت یک نفر حرف میزنیم، کمتر به سراغشان میرویم.
بعضی از این عوامل، محیط و فرهنگ و ساختارهایی هستند که فرد در آنها رشد میکند. بعضی هم چیزهایی هستند که در نگاه اول بیشتر شبیه شانس و بخت و اقبال به نظر میرسند؛ یعنی اتفاقاتی که فرد خودش نقشی در انتخابشان نداشته و اساساً قبل از اینکه بخواهد انتخابی بکند، برای او اتفاق افتادهاند.
یکی از مثالهایی که گِلَدْوِل روی آن زیاد میایستد، تاریخ تولد است.
مثلاً در تیمهای هاکی، برای تیمسازی یک سال نسبی را در نظر میگیرند. در نتیجه ممکن است کسی که در ابتدای این بازه به دنیا آمده، با کسی که در انتهای همان بازه متولد شده، در یک تیم قرار بگیرد. در نتیجه، ممکن است مثلاً متولد فروردین در کنار متولد اسفند قرار بگیرد؛ در حالی که در سالهای ابتدایی زندگی، همین چند ماه اختلاف سنی میتواند از نظر رشد جسمی و توانایی بدنی قابل توجه باشد. آن کسی که چند ماه بزرگتر است، معمولاً قویتر و توانمندتر به نظر میرسد، بیشتر مورد توجه قرار میگیرد، بیشتر تشویق میشود و احتمال بیشتری دارد که در همان سالهای اولیه در موقعیت بهتری قرار بگیرد. (البته اینها فقط امکان نیست، ظاهرا نویسنده آمار را هم بررسی کرده که عمده موفقهای هاکی متولد ماههای ابتدایی سال هستند)
و این اتفاق فقط به همان انتخاب اولیه محدود نمیشود. تشویق بیشتر، تمرین بیشتر و قرار گرفتن در موقعیت بهتر، به مرور خودش را در شاکله فرد نشان میدهد و چیزی که در ابتدا فقط یک اختلاف چندماهه بوده، میتواند در ادامه به تفاوتی جدی تبدیل شود.
در سیستم آموزشی خودمان هم نمونههایی از این جنس کم نداریم. ورود به مدرسه و تقسیمبندی دانشآموزان بر اساس نیمه اول و دوم سال تولد، بهطور طبیعی باعث میشود کودکانی که در یک کلاس یا یک پایه قرار میگیرند، لزوماً از نظر سن و مرحله رشد کاملاً همسطح نباشند.
اینجا گِلَدْوِل به چیزی اشاره میکند که شاید در زبان معمول، راحتتر از هر چیز دیگری اسمش را «شانس» بگذاریم.
اما در مورد شانس، برای من یک نکته دیگر هم مطرح میشود.
در حکمت اسلامی ــ و احتمالاً در بسیاری از فلسفههای دیگر ــ «شانس» به آن معنایی که در زبان معمول به کار میبریم، اساساً معنای دقیقی ندارد. دستکم در حکمت و فلسفه اسلامی که من بهصورت تخصصی خواندهام، چیزی به اسم شانس به این معنا که یک اتفاق بیحساب و کتاب و بدون توضیح رخ بدهد، قابل پذیرش نیست. اینکه این اتفاقات پس از نفی شانس چگونه باید توضیح داده شوند، خودش بحث دیگری است و مجالش اینجا نیست؛ اما مسئله برای من این است که نمیتوان بهسادگی هر چیزی را که خارج از اراده و انتخاب انسان است، به حساب شانس گذاشت.
با این حال، فکر نمیکنم خود گِلَدْوِل هم آنقدر محکم پای «شانس» ایستاده باشد که بخواهد همه چیز را با آن توضیح بدهد. شاید مسئله بیشتر این باشد که برای تقریر آنچه میخواهد بگوید، این ادبیات در دسترس او بوده است.
و اتفاقاً همین نکته خودش به نوعی داخل در مدعای کتاب است.
فرهنگ و اندیشهای که نویسنده در آن رشد کرده، بهراحتی میتواند مفهوم «شانس» را برای توضیح این اتفاقات در اختیار او بگذارد و حتی آن را تئوریزه کند. اما ما اگر با یک دستگاه فلسفی دیگر به همین اتفاقات نگاه کنیم، ممکن است اساساً اجازه ندهیم آن را «شانس» بنامیم و برایش توضیح دیگری بخواهیم؛ مثلا تقدیر، قسمت و …
البته گِلَدْوِل همه این موارد را هم به نحو شانس و اتفاقات نادر توضیح نمیدهد. بخش مهمی از کتاب درباره عوامل فرهنگی و محیطی است؛ حتی عواملی که در ابتدا شاید ارتباطشان با موفقیت چندان روشن نباشد.
مثلاً درباره فرهنگ برنجکاری در جوامع شرقی صحبت میکند و ارتباط آن را با توانایی بهتر در یادگیری ریاضیات توضیح میدهد. برنجکاری، کاری سخت و پرزحمت است و صبر و تحمل زیادی میخواهد. این شیوه زندگی و کار، به مرور نوعی شاکله و عادت فرهنگی ایجاد میکند؛ شاکلهای که در آن تحمل رنج و استمرار برای رسیدن به نتیجه، ارزش و جایگاه بیشتری پیدا میکند. بعد همین ویژگی میتواند خودش را در جایی مثل یادگیری ریاضی نشان بدهد؛ جایی که یادگیری آن نیازمند تحمل سختی و استمرار است.
البته ممکن است کسی بگوید شرقیها ذاتاً ریاضیدانترند یا استعداد بیشتری در ریاضی دارند؛ اما گِلَدْوِل میخواهد ما را یک قدم عقبتر ببرد و بگوید شاید بخشی از این تفاوت را باید در فرهنگ و سبک زندگی آنها جستوجو کرد؛ در اینکه با چه نوع کاری، چه نوع سختیای و چه نوع عادتی بزرگ شدهاند.
از همین جنس، مثالهای دیگری هم در کتاب هست؛ مثلاً درباره زبانهای مختلف و اینکه ساختار زبان هر قوم و قبیله چگونه میتواند بر یادگیری و حفظ اعداد اثر بگذارد. اینکه بعضی زبانها برای بیان اعداد کوتاهتر و سادهترند و همین ویژگی زبانی میتواند در توانایی محاسبه یا به خاطر سپردن اعداد اثر بگذارد.
اینها دیگر چندان شبیه شانس نیستند. اینجا با یک عامل فرهنگی مواجهیم که آرامآرام در ذهن و رفتار انسان رسوب کرده و بعد خودش را در یک توانایی دیگر نشان میدهد.
حتی گِلَدْوِل بحث را به موفقیت یک فرد محدود نمیکند. یکی از مثالهای جالب کتاب درباره یک شرکت هواپیمایی در کره است. مسئلهای فرهنگی و هویتی در نحوه ارتباط و بیان مسائل وجود داشته که به نظر میرسیده در بالا بودن آمار حوادث هوایی این شرکت نقش داشته است. وقتی این مسئله شناسایی و در نظام ارتباطی آنها اصلاح میشود، آمار حوادث هم تا اندازه معمول جهانی پایین میآید.
این مثال برای من مهم است؛ چون نشان میدهد بحث گِلَدْوِل صرفاً این نیست که «آدم موفق، آنقدرها هم خودش موفق نشده و شرایط به او کمک کرده است». مسئله فراتر از این است. فرهنگ میتواند در رفتار یک فرد اثر بگذارد، اما میتواند در عملکرد یک مجموعه و حتی در نتیجهای به این بزرگی مثل ایمنی پروازها هم اثر بگذارد.
از همینجا شاید بتوان فهمید چرا من این کتاب را چندان در چارچوب «جبر اجتماعی» یا «جبر فرهنگی» نمیخوانم. دستکم به نظرم این تعبیر، چیزی بیشتر از آنچه گِلَدْوِل میگوید، بر دوش کتاب میگذارد. (قبلا کتابی به اسم باغبانی فرهنگ معرفی کردم)
این بحثهای جبر فرهنگی و اجتماعی و از این دست موارد، معمولاً در فضای ترجمه و بازخوانی آثار در ایران، با جهتدهیها و گزینشهایی به نحو انباشته صورتبندی میشوند؛ وگرنه در فضای فکری خودشان، به نظرم آنقدر که در ایران مورد اقبال قرار گرفتهاند، لزوماً با همین ادبیات و همین جهتگیری مورد توجه نیستند.
چرا فکر میکنم گِلَدْوِل در پی اثبات چنین جبری نیست؟
چون اگر قرار بود حرف او این باشد که فرهنگ و ساختار اجتماعی سرنوشت انسان را تعیین میکنند، دیگر در پایان کتاب جایی برای توصیه به اصلاح این ساختارها باقی نمیماند. اما دقیقاً برعکس، وقتی گِلَدْوِل این عوامل را شناسایی میکند، پیشنهاد میدهد که حالا که اینها را فهمیدهایم، از این شناخت برای اصلاح نظامها استفاده کنیم.
مثلاً درباره همان مسئله تاریخ تولد و تیمهای هاکی، پیشنهادش این نیست که بگوییم متولدین ماههای خاص محکوم به موفقیت یا شکستاند. میگوید اگر این سازوکار را فهمیدهایم، میتوانیم نظام تیمسازی را تغییر بدهیم؛ به جای اینکه یک سال نسبی را معیار قرار دهیم، فصلهای کوتاهتری را مبنا بگیریم؛ مثلاً متولدین بهار را با هم و متولدین تابستان را با هم قرار دهیم و به همین ترتیب پاییز و زمستان.
در مورد نظام آموزشی هم همین است. اگر میدانیم برخی از تفاوتهایی که در سالهای اولیه میان دانشآموزان شکل میگیرد، نه از تفاوت واقعی در استعداد، بلکه از تفاوت سن و شرایط اولیه ناشی میشود، میتوانیم نظام را طوری ویرایش کنیم که این تفاوت اولیه، تبدیل به یک تفاوت پایدار و بزرگ نشود.
پس گِلَدْوِل فقط نمیگوید «شرایط بر ما اثر میگذارند». یک قدم جلوتر میرود و میگوید: اگر شرایط را بشناسیم، میتوانیم شرایط را هم تغییر بدهیم.
و شاید این یکی از نکات مهم کتاب باشد؛ اینکه وقتی چیزی را که قبلاً به حساب استعداد، ضعف، شانس یا ویژگی شخصی میگذاشتیم، بهتر میشناسیم، ممکن است متوجه شویم بخشی از آن اصلاً در خود فرد نیست؛ در فرهنگ و جامعهای است که فرد در آن قرار گرفته است. و اگر چنین باشد، به جای اینکه فقط از افراد بخواهیم خودشان را تغییر بدهند، شاید لازم باشد فرهنگ جامعه را هم ویرایش کنیم. شاید بتوان ادعا کرد دعوت به تامل و توجه به «فرهنگ» بسیار جدیتر از دعوت به بسیاری از کنشهای «سیاسی» برای ویرایش ساختار باشد.
یک نکته دیگر هم در کتاب برای من جالب بود و آن بعضی آمارهایی بود که گِلَدْوِل درباره تفاوتهای فرهنگی میان جوامع میآورد. مثلاً آمریکا را فردگراترین کشور معرفی میکند. این داده، وقتی در کنار برخی مسائل دیگر قرار میگیرد، قابل تأمل میشود؛ مثلاً اینکه چرا در آمریکا خدمات و زیرساختهای عمومی، بهخصوص در حوزه بهداشت عمومی، در بعضی زمینهها آنقدر که انتظار داریم در دسترس نیستند؛ حتی چیزی به سادگی پیدا کردن یک سرویس بهداشتی عمومی میتواند در بعضی جاها به مسئله تبدیل شود. یعنی این فردگرایی و فرهنگ آن در چنین مسئلهای نیز خود را نشان داده است.
اینجا دوباره همان ایده به شکل دیگری برمیگردد: اینکه ویژگیهای فرهنگی فقط در شخصیت یک فرد یا در موفقیت یک آدم استثنایی خودش را نشان نمیدهد؛ میتواند در شکلگیری نظامهای اجتماعی، در نوع خدمات عمومی و حتی در چیزهای بسیار عادی زندگی روزمره هم خودش را نشان بدهد.
شاید یکی از چیزهایی که کتاب گِلَدْوِل برای من پررنگ کرد همین باشد: وقتی به یک انسان موفق نگاه میکنیم، خیلی راحت است که موفقیتش را به خودش نسبت بدهیم؛ به استعدادش، هوشش، تلاشش و پشتکارش. اما اگر کمی عقبتر بایستیم، ممکن است ببینیم پشت سر این انسان، مجموعهای از اتفاقات، آدمها، فرهنگها، ساختارها و فرصتهایی قرار گرفته که اگر بعضی از آنها به شکل دیگری اتفاق افتاده بود، شاید داستان زندگی او هم شکل دیگری پیدا میکرد.
این به معنای انکار تلاش و اختیار انسان نیست؛ همانطور که به معنای پذیرفتن شانس هم نیست.
شاید فقط به این معناست که برای فهمیدن انسان، باید کمی بیشتر از خودِ انسان به اطرافش نگاه کنیم. و البته برای کمک به انسان در مسیر سعادت، نیز صرفا به فرد نظر نکنیم، شاید نیاز باشد که فرهنگ و جامعهای که در آن زیست میکند را نیز در مسیر سعادت و کمال قرار دهیم.
۱۴ مهر ۱۴۰۵
وادی فتوت – قم مقدس